162- ناخودآگاه...
نمی دانم چرا........................؟
امروز (نهم دی) ، از سر صبح ، کله ی سحر که راه افتادم سمت پروژه ی پیروزی
ناخودآگاه...این مثل ، یک آن در یاد و ذهن و خاطرم شکل گرفت :
پیراهن عثمان !!!
و یک خاطره تاریخی ، انگار رخدادی بود در همین دیروز یا شاید کمی دیرتر...؟!!
یک مرد (نه! یک نامرد) ِ پرسیاست فریاد برداشته بود :
قرآن ها را بر نیزه کنید!!!
+ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۱ ساعت توسط پژوهشگران برتر
|
« پارتیان پژوهش»